ابن المقفع ( مترجم : منشي )
112
كليله و دمنه ( فارسي )
آنچه بر شما از روى مروّت واجب بود بجاى آورديد ، و من هم ميپذيرم كه دم طرقم [ 1 ] و دل در سنگ شكنم [ 2 ] . بطان چوبي بياوردند و باخه ميان آن بدندان بگرفت محكم ، و بطان هر دو جانب چوب را به دهان برداشتند و او را ميبردند . چون باوج هوا رسيدند مردمان را از ايشان شگفت آمد و از چپ و راست بانگ بخاست كه « بطان باخه مىبرند » . باخه ساعتي خويشتن نگاه داشت ، آخر بي طاقت گشت و گفت : تا كور شويد . دهان گشادن بود و از بالا در گشتن . بطان آواز دادند كه : بر دوستان نصيحت باشد نيك خواهان دهند پند و ليك * نيك بختان بوند پند پذير باخه گفت : اين همه سود است ، چون طبع اجل صفرا تيز كرد و ديوانه وار روى بكسي آورد از زنجير گسستن فايده حاصل نيايد و هيچ عاقل دل در دفع آن نبندد إنّ المنايا لا تطيش سهامها [ 3 ]
--> [ 1 ] . ( 1 ) دم طرقم معني البتّه اينست كه دم در كشم ، دم ببندم ، دم فرو بندم ، دم نگه دارم ، دم نزنم ، لب نگشايم ، دهان باز نكنم ، و امثال اينها . در نسخهء اساس و نافذ چنين است و در : دم در طرقم . در باقي نسخ تبديل كردهاند به دم نزنم يا تعبيري ديگر ، و يا حذف كردهاند . طرقيدن در همهء كتب قدما هر جا آمده است بمعني تركيدن به كار رفته و آن را طركيدن و ترقيدن و تركيدن نيز نوشتهاند و حتّي طراق و طراك و تراك نيز آمده است . اگر بمعني تركاندن به كار رفته باشد احتمالي ضعيف توان داد كه دم نطرقم درست باشد كه توسّعا بمعني لب باز نكنم به كار برده باشد . طرقيدن را بمعني بستن نيز در جائي نيافتم . احتمالي داده شد كه از دم طرقيدن مراد اين باشد كه با دست محكم بر دو لب بزنند بنشان سكوت ؛ و يا اينكه دم در طرقم بمعني اينكه دم را بدرون بتركانم درست باشد . [ 2 ] . ( 1 ) - ( 2 ) دل در سنگ شكستن باز خاموشي پيشه كردن و دندان روى جگر گذاشتن ، و حتّى كناره گرفتن از مردم مراد است . در نامهء تنسر آمده است ( چاپ مينوي ص 7 ) : آنان فسادها ديده . . . از ننگ آنكه هم راز و آواز مردم بي فرهنگ نشوند دل در سنگ شكستند ، و از روباه بازي گريخته و با رنگ و پلنگ آرام يافته . اين معني ظاهرا مرادف است با دل تهي كردن ، دل خالي كردن ، دل طاق كردن ، دل يكتا كردن ، تجرّد گرفتن ، ترك تعلّق كردن ، يگانه كردن و مجرّد گردانيدن دل از عوايق و علايق و محبّت غير ( فولّرس ) . نظير آنست روى به ديوار كردن در گفتهء سعدي ( غزليّات ص 161 ) : گفتم كه بگوشهاي چو سنگي * بنشينم و روى دل به ديوار . . . و راز خويش در چاه گفتن در شعر عطّار ( منطق الطّير در اوايل كتاب در وصف امير مؤمنان ) : گاه در جوش آمدي از كار خويش * تا فرو گفتي به چه اسرار خويش در همه آفاق همدم مينيافت * در درون ميگشت محرم مينيافت [ 3 ] . ( 11 ) إنّ المنايا . . . بدرستي كه مرگها را ( مرگ را ) تيرها از هدف منحرف نگردد و هرگز بخطا نرود .